تبليغاتX
غبار لبخند - زمین باران را صدا می زند من تو را...
انجیر کهن سر زندگی اش را می گسترد

زمین باران را صدا میزند

گردش ماهی آب را می شیارد

باد می گذرد . چلچله می چرخد . و نگاه من کم می شود .

ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج

نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است .

سایه را بر تو فرو افکنده ام ، تا بت من شوی

نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم ، تنها می شوم .

کنار تو تنها تر شده ام :

از تو تااوج تو ، زندگی من گسترده است .

از من تا من تو گسترده ای .

با تو برخوردم ، به راز پرستش پیوستم .

از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم .

با این همه ای شفاف !

و با این همه ای شگرف !

مرا راهی از تو بدر نیست.

زمین باران را صدا می زند . من تو را .

پیکرت را زنجیری دستانم می سازم . تا زمان را زندانی کنم .

باد می رود ، و خاکستر تلاشم را می برد .

چلچله می چرخد . گردش ماهی آب را میشیارد.فواره

می جهد : لحظه من پر می شود .

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 19:23 توسط سمیرا |