همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد. دور"
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست...
