حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد...
اما
...
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد.
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
همچنان خواهم راند
همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد. دور"
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست...




