تبليغاتX
غبار لبخند
+ نوشته شده در جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 14:6 توسط سمیرا |


لحظه من در راه است . و امشب ـ بشنوید از من ـ

امشب ـ آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد .

امشب ـ سری از تیرگی انتظار به در خواهد آمد.

امشب ـ لبخندی به فراترها خواهد ریخت .  بی هیچ صدا زورقی تابان  شب آب ها را خواهد شکافت .

زورق ران توانا که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است

که چشمانش گام مرا روشن می کند

که دستانش تردید مرا می شکند

پارو زنان از آن سوی هراس من خواهد رسید .

گریان ـ به پیشبازش خواهم شتافت .

در پرتو یکرنگی مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد .

 

                                                                            سهراب سپهری

View Full Size Image

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 19:37 توسط سمیرا |


داشتم میرفتم سر کلاس. بر عکس همیشه صدایی نمی آمد . در را باز کردم ، دیدم هیچ کس نیست . روی تخته نوشته بود " بچه های کلاس دوم فرهنگ رفتن جبهه . کلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است " من هم دیدم جایز نیست بمانم . شاگرد برود معلم بماند ؟!

 

این عیدی امسال من بود که شلمچه بهم داد . اما هنور همه عیدیم رو از این یه تیکه جمله نگرفتم .  

چقدر بزرگ ! با ایمان ؟!

اون ها رفتن به خاطر ما ، حالا ما واسه قدر دانی چیکار کردیم ؟!
واستاده بودم غروب شلمجه رو نگاه میکردم ، چشم هام پر اشک شده بود ، یکی اومد جلوم بهم گفت : شهدا شاد بودن ، شاد هم رفتن ، تو هم شاد باش .

شاد بودن چون داشتن جونشون رو واسه وطنشون ، خاکشون میدادن ، واسه ماها ،

اما ...

ما چرا شاد باشیم ؟! چون حفظش کردیم ؟ واسش ارزش قائل شدیم ؟

چقدر روح یه انسان می تونه بزرگ باشه ، که اگه شهید نشد برگشت روش نشه تو روی خانوادش نگاه کنه ...

تو روی مادر دوست شهیدش ، که به هم قول داده بودن با هم برن ، و با هم بمونن ، اما حالا ...

 

همش یه بیابون خشک بیشتر نبود  ، اما سر سبز ، گل و گیاهش گوشت و پوست  اون هایی که زیر این خاک موندن ، آب و هوای خوبش هم خون و اون روحیه و ایمانی که این ها به خاطرش خودشون رو اونجا سبز کردن .

چیزی که اون ها فهمیدن با تمام وجودشون ، اما ما درکش نکردیم ...

 

وزشی میگذشت

و من در طرحی جا میگرفتم

در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم .

پیدا ، برای که ؟

او دیگر نبود .

آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟

عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد .

حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد

و من چه بیهوده مکان را می کاوم :

آنی گم شده بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 17:21 توسط سمیرا |


  عطر نرگس , رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار

عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشین

سر شار از برکت و رحمت

ما رو هم از دعا فراموش نکنین

Bild in voller Größe anzeigen

+ نوشته شده در دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 11:49 توسط سمیرا |