امشب ـ آب اسطوره ای را به خاک ارمغان خواهد کرد .
امشب ـ سری از تیرگی انتظار به در خواهد آمد.
امشب ـ لبخندی به فراترها خواهد ریخت . بی هیچ صدا زورقی تابان شب آب ها را خواهد شکافت .
زورق ران توانا که سایه اش بر رفت و آمد من افتاده است
که چشمانش گام مرا روشن می کند
که دستانش تردید مرا می شکند
پارو زنان از آن سوی هراس من خواهد رسید .
گریان ـ به پیشبازش خواهم شتافت .
در پرتو یکرنگی مروارید بزرگ را در کف من خواهد نهاد .
سهراب سپهری
داشتم میرفتم سر کلاس. بر عکس همیشه صدایی نمی آمد . در را باز کردم ، دیدم هیچ کس نیست . روی تخته نوشته بود " بچه های کلاس دوم فرهنگ رفتن جبهه . کلاس تا اطلاع ثانوی تعطیل است " من هم دیدم جایز نیست بمانم . شاگرد برود معلم بماند ؟!
این عیدی امسال من بود که شلمچه بهم داد . اما هنور همه عیدیم رو از این یه تیکه جمله نگرفتم .
چقدر بزرگ ! با ایمان ؟!
اون ها رفتن به خاطر ما ، حالا ما واسه قدر دانی چیکار کردیم ؟!
واستاده بودم غروب شلمجه رو نگاه میکردم ، چشم هام پر اشک شده بود ، یکی اومد جلوم بهم گفت : شهدا شاد بودن ، شاد هم رفتن ، تو هم شاد باش .
شاد بودن چون داشتن جونشون رو واسه وطنشون ، خاکشون میدادن ، واسه ماها ،
اما ...
ما چرا شاد باشیم ؟! چون حفظش کردیم ؟ واسش ارزش قائل شدیم ؟
چقدر روح یه انسان می تونه بزرگ باشه ، که اگه شهید نشد برگشت روش نشه تو روی خانوادش نگاه کنه ...
تو روی مادر دوست شهیدش ، که به هم قول داده بودن با هم برن ، و با هم بمونن ، اما حالا ...
همش یه بیابون خشک بیشتر نبود ، اما سر سبز ، گل و گیاهش گوشت و پوست اون هایی که زیر این خاک موندن ، آب و هوای خوبش هم خون و اون روحیه و ایمانی که این ها به خاطرش خودشون رو اونجا سبز کردن .
چیزی که اون ها فهمیدن با تمام وجودشون ، اما ما درکش نکردیم ...
وزشی میگذشت
و من در طرحی جا میگرفتم
در تاریکی ژرف اتاقم پیدا میشدم .
پیدا ، برای که ؟
او دیگر نبود .
آیا با روح تاریک اتاق آمیخت ؟
عطری در گرمی رگ هایم جابجا می شد .
حس کردم با هستی گمشده اش مرا می نگرد
و من چه بیهوده مکان را می کاوم :
آنی گم شده بود .

نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوتر های مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
عیدتون مبارک
سال خوبی داشته باشین
سر شار از برکت و رحمت
ما رو هم از دعا فراموش نکنین




