زمین باران را صدا میزند
گردش ماهی آب را می شیارد
باد می گذرد . چلچله می چرخد . و نگاه من کم می شود .
ماهی زنجیری آب است ، و من زنجیری رنج
نگاهت خاک شدنی ، لبخندت پلاسیدنی است .
سایه را بر تو فرو افکنده ام ، تا بت من شوی
نزدیک تو می آیم ، بوی بیابان می شنوم : به تو می رسم ، تنها می شوم .
کنار تو تنها تر شده ام :
از تو تااوج تو ، زندگی من گسترده است .
از من تا من تو گسترده ای .
با تو برخوردم ، به راز پرستش پیوستم .
از تو براه افتادم ، به جلوه رنج رسیدم .
با این همه ای شفاف !
و با این همه ای شگرف !
مرا راهی از تو بدر نیست.
زمین باران را صدا می زند . من تو را .
پیکرت را زنجیری دستانم می سازم . تا زمان را زندانی کنم .
باد می رود ، و خاکستر تلاشم را می برد .
چلچله می چرخد . گردش ماهی آب را میشیارد.فواره
می جهد : لحظه من پر می شود .
حسی شبیه غربت اشیا
از روی پلک می گذرد...
اما
...
باید کتاب را بست.
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد.
گل را نگاه کرد،
ابهام را شنید.
باید دوید تا ته بودن.
باید به بوی خاک فنا رفت.
باید به ملتقای درخت و خدا رسید.
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف.
همچنان خواهم خواند :
"دور باید شد. دور"
مرد آن شهر اساطیر نداشت.
زن آن شهر به سرشاری یک خوشه انگور نبود.
هیچ آینه تالاری ، سر خوشی ها را تکرار نکرد.
چاله آبی حتی ، مشعلی را ننمود.
دور باید شد ، دور
شب سرودش را خواند،
نوبت پنجره هاست...









